تبليغاتX
آنگولاس

آنگولاس

آنگولاس: چوب بلند و دوشاخه ای که در گیلان با آن ظرف آب را از چاه بالا می کشند

خیلی حال کردم این را دیدم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 21:57  توسط مازیار  | 

بیرون برف بود و هوا سرد. اما آرش و دو تا بچه دیگر  مصمم بودند بروند توی حیاط مهد کودک

آرش از مربی مهدکودکش خواهش می کند تا در پوشیدن چکمه اورا کمک کند. چکمه ها خیلی تنگ بودند. عرق مربی کاملا درآمد تا توانست بعداز ده دقیقه تلاش  پاهای آرش را تویشان کند. وقتی کارش تمام شد آرش گفت: چکمه ها را چپ و راست کردی پام

بیچاره مربی چشمانش باور نمی کردند. چند دقیقه ای طول کشید تا چکمه ها را درآورد ودوباره  شروع کرد  به تلاش .  روز از نو روزی از نو. وقتی برای بار دوم چکمه ها را پاش کرد آرش گفت: اینها چکمه های من نیستند

مربی نزدیک بود از عصبانیت منفجر بشود. نگاه غضبناکی به آرش کرد و  برای اینکه جلوی خود را بگیرد و بلایی سر آرش نیاورد نفس عمیقی کشید و گفت: باشه درش میاریم

چکمه ها را در می آورد و با صدای بلند می پرسد: چراهمان اول  به من نگفتی؟

آرش جواب می دهد: این چکمه های  برادرم هست. مامان میگه  همینها را بپوشم تا سال دیگه برای من هم بخرند.

اشک از چشمان مربی سرازیر شد، البته نه بخاطر آرش بلکه به حال خودش. برای بار سوم چکمه ها را پای آرش می کند و می پرسد دستکش نداری؟

آرش جواب می دهد: چرا دارم اما اونا رو توی چکمه گذاشته بودم

نتیجه: ضرورت  اندیشیدن قبل از هر اقدامی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 14:34  توسط مازیار  | 

چه خوب که بالاخره تعطیلات کریسمس و سال نو میلادی رو به پایان هست. وزن من و خیلی های دیگر در این تعطیلات طبق معمول هر سال دو سه کیلویی بخاطر پرخوری بالا میرود. خیلی از سوئدی ها پرخوری میکنند اما ما ایرانیهای مقیم سوئد علاوه بر خوردن غذاهایی که در کریسمس و سال نو مرسوم هست مثل ژامبون زیاد و ماهی خوابانده توی سُس های گوناگون، بوقلمون یا غاز و … غذاهای ایرانی را هم به آن اضافه میکنیم و … آه که چه اصرافی و وای بر این معده ما و سلامتی مان. چقدر سخته نخوردن وقتی مادرم را میبینم از صبح توی آشپزخانه مشغوله و بوی غذا همه جا را گرفته. قبل از اینکه سفره را بچیند و غذا را سرو کند آدم هوس میکند به آشپزخانه برود و ناخنک بزند . فکر میکنم با همین ناخنک زدنهایم قبل از اینکه رسما دور سفره بشینیم سیر می شوم اما آنها به حساب نمی آیند و پرخوری اصلی تازه با نشستن دور میز غذا شروع میشود. پرخوری ما از همان شب یلدا شروع می شود و تا سیزده بدر سوئدی ها که ششم ژانویه هست طول میکشد
سوئدی ها به کریسمس میگن یول و یول همیشه با یکی دو روز فاصله دور و بر یلدای ایرانیها هست. وقتی پدرم با دوستانش خانه ما جمع میشوند و از یلدا و نوروز صحبت میکنند من اینطور میفهمم که خیلی از ایرانیها فکر میکنند کریسمس و سیزده بدر را از ما ایرانیها گرفتند. شاید راست میگن و شاید هم نه. اما یک چیز برایم یقین هست که ایرانیها توی این زمینه خیلی زیاده روی و غلو میکنند. یک سریال تلویزیونی قبلا اینجا نشان میدادند که درباره یک ایرانی که جواب رد گرفته و باید از سوئد اخراج بشود بود. البته من سریال را در تلویزیون ندیدم، بلکه صفحه اش را گرفتم و همه اش را یکباره دیدم. در یک صحنه ایرانی که با یک سوئدی بحث میکرد همین حرفها را میزد و گفت:« حتی توی وقت و زمان هم شما از ما عقب ترید». در سوئد زمان دوساعت با ایران فرق دارد. اگر اینجا ساعت 12 باشد در ایران ساعت 14.30 هست
احتمالا برگزاری یول و یلدا ریشه مشترکی دارند. سیزده روز بعداز یول روز سیزده بدر سوئدیها هست. مثل ما که بعداز نوروز سیزده بدر داریم. اینها هم درست موقعی که ما نوروز را برگزار میکنیم در تقویم شان روزی دارند بنام «برابری روز و شب» . و همچنین مثل ما که در سیزده بدر دروغ سیزده داریم اینها هم در اول آوریل که درست سیزده فروردین میشود دروغ آوریل دارند. و مثل ما در ایام عید پاک که مترادف با روزهای نصفه اول فروردین هست شیرینی عید پاک میخورند و تخم مرغ را رنگ میکنند
فکر نمیکنم کسی این روزها و مراسم را از دیگری گرفته باشد. اینها مال همه هست و بنظر من دلیلی هست بر اینکه همه مردم دنیا، از هر رنگی که باشند ریشه مشترک دارند و این روزها یادگار دوره ای خیلی دور است که بابابزرگ ها و مادربزرگ ها ی ما هنوز اینقدر در دنیا پراکنده نشده و رنگهای متفاوتی نداشتند
اما اگر حرف من درست نباشد و هم حرف پدرم و دوستانش درست باشد و همه این مراسم ها را اروپاییها از ما گرفته باشند جا دارد که درسی از آن بگیریم. یعنی ببینیم اروپاییهایی که از نظر تمدن و فرهنگ از ما عقب تر بودند با یادگیری از ما توانستند از ما جلو زده و به اینجا برسند. پس ما هم باید تعصب و خودبزرگی را کنار گذاشته و از اروپاییها یاد بگیریم و حداقل به آنها برسیم
جدا از همه ی این حرفها برای بچه های خارجی و از جمله بچه های ایرانی در سوئد این جشن ها و مراسم یک حسن بزرگ دارد چون آدم هم کریسمس و هم یلدا هم نوروز و هم عید پاک کادو میگیرد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 12:14  توسط مازیار  | 

مثل بیشتر ایرانیهای ساکن خارج وقتی مسابقات  و تور های بزرگ ورزشی جهانی و یا المپیک هست همیشه دنبال شرکت کنندگان ایرانی هستم و با علاقه دنبال می کنم. متاسفانه کشور بزرگ ما بخاطر مشکلاتی که همه از آن آگاهیم حضور چندان فعالی که شایسته مردم خوب ما هست  در این میادین ندارد و معمولا غصه دل ما در این مواقع خود را بروز می دهد. از طرف دیگر ایرانیهای زیادی در گوشه و کنار دنیا هستند که در تیم ها و باشگاههای کشورهای میزبان بازی می کنند که موفقیتهای آنها مرحمی است بر زخم دل غمدار مان.

راست بگم معمولا فوتبال زنان را زیاد نگاه نمی کنم. اما پریروز وقتی تیم استکهلمی  Hammarby بازی داشت مدام نتیجه بازی را از اخبار آنلاین دنبال میکردم . علتش هم اینه که در تیم  هاماربی یک دختر فوتبالیست زبل و خوش تکنیک ایرانی به اسم  نازنین واثق پناه یا آنطور که سوئدی ها و محافل مطبوعاتی صدایش میزنند Naza بازی  می کند. خوشبختانه هاماربی بازی را در خانه حریف با نتیجه 1_2  برد و  نازنین هردو گل را زد. با اینکه این تیم هاماربی زیاد قوی نیست با اینحال نازنین با ده گل زده در رده ششم جدول گلزنهای دست اول فوتبال باشگاههای دختران سوئد هست.

nazanin2 

نازنین 29 مه سال 1987 در تهران متولد شد و وقتی دو سالش بود با خانواده به سوئد مهاجرت کرد. از نوجوانی فوتبال میکرد و بزودی بعنوان یک" استعداد فوق العاده " توسط تیم دسته اول سوئد AIK کشف شد و از پانزده سالگی در آن تیم بازی میکرد. بعد به تیم دیگر دسته اول هاماربی منتقل شد. و در دو فصل اخیر بهترین گلزن آن تیم هست. نازنین اخیرا یک بار در تیم ملی هم بازی کرد.

 

جالب است که نازنین همزمان با فوتبال در یک بوتیک کفش هم کار می کند. از آنجایی که علاقه زیادی به مد و لباس دارد از این کارش راضی هست. گرچه بقول خودش بخاطر فوتبال خیلی روزها نمی تواند به کارش برود.

وقتی از او درمورد چگو.نگی وضعیت فوتبال دختران و راههای  پیشرفت آن  و جذب تماشاچی بیشتر می پرسند  او روی تکنیک که خودش بسیار در آن مهارت دارد تاکید می کند و به تیم ملی اسپانیا اشاره میکند با اینکه در مقایسه با تیم های دیگر بازیکنان  قد بلند و از نظر فیزیکی چندان قوی ندارد  بخاطر زیرکی های تکنیکی بازیکنانش  بسیار موفق هست.

بازیکن محبوب و موردعلاقه نازنین مارادونا هست. با اینکه وقتی مارادونا در جام جهانی 1986 شرکت کرد هنوز نازنین متولد نشده بود اما تمام دی وی دی بازیهای او را دیده است. شاید به همین خاطر است که مثل مارادونا پیراهن شماره 10 را بر تن دارد.

در زمینه فوتبال زنان مطلبی خواندم در گیلانک به اسم فوتبال زنان که خوب است آنرا هم بخوانید

کسانی که سوئدی بلدند می توانند فیلم مصاحبه با نازنین را اینجا ببینند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:51  توسط مازیار  | 

راست یا دروغ، این موضوع  را دیروز در یکی از نشریات چرند نویس  و "پشت سرگو" خواندم.  باورش برایم سخت هست. از روزی که یادم میاد پدرم و مادرم هردو رانندگی می کنند و اتفاقا تا حالا پدرم سه بار تصادف کرده ولی مادرم هیچوقت.

اداره پلیس در سوئیس تصمیم گرفته است که حد  الکل در بدن موقع رانندگی را از 0،5 به 0،8 بالا ببرد. علتش هم این هست که بعداز پائیین آوردن حد الکل برخلاف انتظار میزان تصادفات بجای اینکه کمتر شود بیشتر شده است. این نشریه پشت سر گو می نویسد علتش این هست که معمولا مردها در مهمانیها و جشنها بیشتر الکل می نوشند و به همین خاطر بعداز تصویب این قانون اغلب خانمهایشان موقع بازگشت از جشنها و مهمانیها رانندگی میکنند و علت اصلی بالا رفتن آمار تصادفات رانندگی خانمها است

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:26  توسط مازیار  | 

چندوقت پیش نوشتم که تحصیل در سوئد مجانی هست. اما اخیرا دولت سوئد طرحی را تصویب کرد که از پاییز سال 2011 هر دانشجوی خارجی(البته خارج از اتحادیه اروپا) باید سالانه مبلغ 70000 کرون بپردازد. این احزاب راست که الان سه سال دولت را تشکیل دادند فکر می کنند معدن طلا(جیب خانواده دانشجویان خارجی)  پیدا کردند و  بعداز پولی کردن باز هم مردم میان و تو این هوای همیشه سرد سوئد درس می خوانند. من فکر میکنم اگر پولی بشود تعداد دانشجویان خارجی خیلی کم خواهد شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 14:1  توسط مازیار  | 

خاله من که یک پسر کوچک دارد شوهرش با یک خانم دیگر هست و با او زندگی میکند. خاله ام میخواهد جدا شود ولی او نه طلاق میدهد و نه با او مثل خانواده معمولی زندگی میکند. چندبار دادگاه داشتند اما همیشه شوهرش برنده شد. بیچاره خاله ام حتی نمیتواند به ما سر بزند. چون باید اجازه شوهر را داشته باشد و او هم اجازه نمیدهد. حتما خیلی زنها هستند که وضع زندگی و خانوادگی شان بدتر از خاله من هست. این را گفتم تا به نابرابری جنسی و بی حقوقی زنان اشاره کرده باشم. در سوئد برعکس در مسائل خانوادگی و اختلافات تقریبا همیشه خانمها در دادگاه برنده میشوند. البته کمتر کار به دادگاه کشیده میشود. مثلا اگر جدا بشوند و بچه داشته باشند بدون چون و چرا مادر تصمیم میگیرد بچه نزد کی زندگی کند. اغلب بیشتر امکانات زندگی مثل خانه و دیگر اموال اگر از قبل توافق نکرده باشند و ننوشته باشند به خانمها میرسد. طنز زیر هم بیانگر همین روابط زن و مرد در سوئد هست.

یک مرد به یک فروشگاه اسباب بازی فروشی میرود تا برای کادوی تولد دخترش یک باربی بخرد. از فروشنده می پرسد:
قیمت این باربی های پشت ویترین چنده؟
فروشنده جواب می دهد:
منظورت کدامشان هست؟ چند نوع هستند:
باربی کارمند 150 کرون
باربی اهل خرید 150 کرون
باربی ساحل دریا 150 کرون
باربی دیسکو 150 کرون
باربی بالرین 150 کرون
باربی فضانورد 150 کرون
باربی ورزشکار 150 کرون
باربی که از شوهرش جدا شده 2000 کرون
مرد خریدار با تعجب می پرسد چرا بقیه 150 کرون هستند ولی باربی جدا شده از شوهر 2000 کرون؟
فروشند که یک مرد بود با تعجب به خریدار نگاه می کند و با آهی میگوید:
آقای محترم …اگر اسم شوهر سابق این باربی را کارل فرض کنیم در آنصورت ماشین کارل، خانه کارل ، قایق کارل ، مبل های کارل ، کامپیوتر کارل و یکی از دوستان کارل هم رویش جزو خرید هستند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 13:41  توسط مازیار  | 

اینجا  در سوئد برای مسلمانها همه چیز گیر میاد. زولبیا و بامیا برای افطار، کالباس حلال، مهر ، تسبیح ، قلیان و  مسجد. البته امام همه مسجدها یا اهل ترکیه هستند یا سومالی. شش هفت سالم بود با پدر و مادرم میرفتیم  وسط شهر گوتنبرگ  یک جایی سالن بزرگی هست که گوشت فروشی زیاد دارد. یادم هست یک گوشت فروشی سومالی هم بود که برخلاف دیگر مغازه ها خیلی کم گوشت داشت و همیشه چندتا تا مشتری زن  اهل سومالی، ترکیه، مراکش یا تونس که محجبه بودند داشت. ایرانیها را هیچوقت ندیدم از آنجا خرید کنند. پدرم بعدا توضیح داد که آنجا گوشت حلال میفروشند. یک تابلوی بزرگ هم زده بودند که رویش به عربی نوشته بود ذبح اسلامی . دلم به حالشون میسوخت  والدین من هیچوقت از آنها گوشت نمی خریدند. پدرم بی خدا هست اما مادرم معتقد هست البته نه از نوع سختش.  بالاخره یکبار از مادرم  پرسیدم ما  که مسلمان هستیم  چرا از اینها گوشت نمیخری؟ با صدتا دلیل که مهمترینش یادم هست این بود که گوشت سوئد تازه تر و سالمتره. مال آنها ممکنه کهنه باشه. فهمیدم بعضی  مسلمانها اگر به سلامتی  شان مربوط بشه  یا بنفع شان نباشه بعضی مقررات اسلام را زیر پا گذاشته و استثنا قائل میشوند و یا حرام خور میشوند. نمیدانم تو ایران برای شهروندان کشورهای غیر مسلمان مغازه های حرام که مثلا گوشت خوک و ژامبون بفروشند هست تا مایحتاج خود را بخرند؟

ایرانیها با اینکه بیشترشان مسلمان و معتقد هستند با اینحال دوست دارند با محیط و سوئدیها قاطی شده و زیاد مسلمانی خودشان را نشان ندهند. بیشترین درصد خانمهای  سابقا کله سیاهی که الان بور هستند خانمهای ایرانی هستند. یک همسایه ایرانی داریم که خانمش خیلی دوست داره ادای اروپاییها را در بیاره. نماز و روزه اش همیشه مرتب هست. هوس کرده بود سگ و گربه هم تو خونه داشته باشه. داشتن سگ کار بدی نبست ، اتفاقا همیشه به پدر و مادرم میگفتم برایم سگ بخرند. اما داشتن سگ و گربه فرهنگ خاص خودش را میخواهد و مواظبت های خاص خودش را می طلبد. بیچاره  سگ را توی سرمای زمستان تمام روز تو حیاط ول میکردند. اینقدر زوزه کشید تا همسایه ها شکایت کردند و بالاخره مجبور شدند سگ بیچاره را رد کنند. شانس آوردند به جرم بد رفتاری با حیوانات که در سوئد جرم هست جریمه کلانی ازشون نگرفتند. یادمه چند سال پیش یک گاودار رو که زیر گاوهاشو بموقع تمیز نمیکرد کلی جریمه کردند. تازه من شنیدم  کسی که نماز میخونه و روزه میگیره نباید به سگ دست بزنه و سگ نجسه!!!

 

تلویزیون دولتی سوئد یک سری برنامه هایی پخش میکند به نام تلویزیون حلال.  مجریان برنامه سه تا دختر مسلمان متولد سوئد هستند، یکی شون ایرانی اصله . هرسه تا با مقنعه هستند . اوایل برای عده ای جالب بود اما بعدها که مردم، یعنی سوئدیها سئوالهایی کردند مثلا درباره سنگسار و چند زنی و این جورچیزها و جواب قانع کننده نگرفتند از آنها ناامید شدند. در کل میشه گفت براساس نطرخواهی ها و مصاحبه ها سوئدیها از این برنامه خوششان نمی آید. عده ای میگویند اینها می خواهند دختران ما قبل از ازدواج سکس نداشته باشند و اگر داشتند باید سنگسار شوند  و حتی عده ای خواستار تعطیل کردن برنامه شان بودند. عده ای هم غلو کرده و میگویند که اینها میخواهند سوئد را مثل  ایران و مصر بکنند.  ولی دمکراسی خوبی اش همینه که حتی آنهایی که در اقلیت محض هستند هم می توانند نظر خودشان را بگویند و از امکانات رسانه ای استفاده کنند.

من هم زیاد از برنامه هایشان خوشم  نیامد چون بیشتر مسائل کلی مثل برابری حقوق و الکلیسم و اختلافات طبقاتی و دیگر مشکلاتی که  مختص همه دنیا هست را مطرح میکنند که به اندازه کافی دیگران در این مورد میگویند و مینویسند. بنظر من اینها باید بیشتر درمورد  نظر اسلام درباره حقوق زن، آزادی، سنگسار، حقوق اقلیت های ملی و مذهبی  و سکس و  در مجموع مسائل ویژه کشورهای اسلامی  صحبت بکنند. مشکل دیگر این هست که این سه نفر به اندازه کافی به  هنر و تکنیک ژورنالیسم مسلط نیستند. جدا از اینکه با نظرات شان مخالفم اما با اینحال انتظار داشتم از نظر ژورنالیستی و محتوای برنامه بتوانند بهتر از این باشند.

 

یک روز تصمیم میگیرند با اقتصاددان و تحلیل گر معروف کارل هامیلتون مصاحبه کنند اما هنوز مصاحبه شروع نشده کارشان به دعوا میکشد. موضوع این بود که وقتی سه دختر او را ملاقات میکنند دالیا  اعظم قاسم که 23 سال هست با او دست می دهد. اما شیرین عواد 23 ساله و خدیجه خبیری  25 ساله بجای دست دادن با او دستشان را روی سینه خود میگذارند. کارل هامیلتون وقتی دستش پس زده میشود عصبانی شده و میگوید” «کسانی  که تحمل دست دادن با دیگران را ندارند بهتر است توی سوراخی در زمین زندگی کنند» و  دست خدیجه خبیری را میگیرد و میگوید «تو باید با من دست میدادی، اگر این کار را عیب میدانی همان بهتره که برگردی به ایران». شخصا حق را نه به دخترها میدهم و نه به کارل هامیلتون. 

نزدیک به 400000 نفر در سوئد زندگی میکنند که از کشورهای اسلامی آمده اند. البته همه آنهایی که آمدند مسلمان مومن و معتقد نیستند. خیلی ها حتی مخالف هم هستند. اما از دید یک آدم معمولی  اروپایی اعتقادادت  زیاد فرق نمیکند، کله سیاه باشی و اسمت هم احمد، محمود، علی، حسین یا امثالهم باشد سریع تصویر یک تروریست یا بنیادگرا از تو در مغزشان درست میکنند. در این غوغای جنگ و خونریزی 15 سال اخیر تبلیغات آنهایی که جنگ برایشان کاسبی و دکان شده بنفع شان نیست که دیگر آدمها را بعنوان آدم های مستقل و دارای فکر و اندیشه مستقل و سبک زندگی و آرمانها و آرزوهای متفاوت ببینند بلکه برعکس همه را براساس مذهب تقسیم میکنند و اسلام آن مذهبی است که تمام  آدمهای منتسب به آن دشمن معرفی میگردند و تا حد نژاد پرستانه ای ما را مورد تحقیر قرار میدهند. برای داغ نگاه داشتن تنور جنگ و همچنین ترساندن جمعیت خودی از خطر تروریسم  میخواهند هرچه بیشتر ما یعنی مهاجرین از کشورهای اسلامی را هرچه وحشتناکتر و بیرحم تر و خشک مغزتر نشان دهند. متاسفانه عده ای ایرانی که نقش کاسه داغ تر از  آش را  بازی میکنند به این تهاجم نژادپرستانه راست های اروپایی می پیوندند و بجای دفاع از حقوق این اقلیت بزرگ و  مورد فشار  در نقش بازوهای ایرانی احزاب راست و نژادپرست عمل میکنند و اغلب با ماسکی چپ. چون این تیپ  ایرانیها وقتی بنفع شان نباشد خود را به ندانستن زده و وارونه جلوه میدهند و همه را بنیادگرا معرفی میکنند مجبورم اضافه کنم که وقتی دفاع از حقوق این اقلیت میگویم منظورم دفاع از افکار آنها نیست. من با نه تنها با افکار آنها مخالفم بلکه با دخالت به هرگونه دین  در هر موردی ، چه دولتی و چه شخصی مخالفم. اما آزادیخواهی و دمکراسی مجبورم میکند که از حق و حقوق آنها  بخصوص از ابراز و دفاع عقایدشان پشتیبانی می کنم. من فکر می کنم اگر کسی مزدبگیر جریانات راست نباشد باید آدم تنبل یا ترسویی  باشد که راه ساده و بی دردسر و همراه موج عمومی یعنی  فحاشی و حمله به مسلمانها را انتخاب می کند. چون دفاع از اقلیتی که هزاران پیشداوری درباره آنها وجود دارد و صدها  جنایت هم توسط اقلیتی کوچک از آنها انجام شده کار تنبلها  و کسانی که جسارت کافی ندارند نیست.

البته همه این حرفهایم ربطی به دولت های اسلامی ندارد که از فشار درباره مسلمانها در اروپا میگویند. هروقت آنها هم به دیگران در کشورشان حق دادند تا  تلویزیون حرام  پخش کنند شاید آنوقت میلی برای شنیدن حرفهایشان داشته باشم.
یک اتفاق: یک آشنای خانوادگی داریم که یک پسر 9 ساله دارند. وقتی از هم جدا شدند پدردر محله ای که بیشتر ترکیه ایها زندگی می کنند یک آپارتمان گرفت. پسر که روزهای شنبه و یکشنبه پیش پدر بود وقتی بار اول خانمهای محجبه زیادی دید ترسید و جرات نداشت بیرون برود
+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 17:27  توسط مازیار  |